چرا حرف من متوجه نمیشوی چرا اینقدر ان فکری که تو ذهنته به خدت تحمیل میکنی و حرف تو دهان ادم میذاری

ای خدا نگاه کن تو که از دل من شاهدی چرا اینجور میکنند چرا اینقدر بعضی حرف ها که من اصلا به ذهنم نمیاد به خودت تحمیل میکنی بابا یه خدا اگر نمیخواهی نحس و نکره من باشه

میروم خودمو گم میکنم به جهنم.چرا اینقدر این حرف های ذهنی میزنی

اگر من یک حرف اینجور بزنم تو از خشم هم ناراحت میشوی نمیخواهی من بشوم هر چه خودت ناراحت میشوی بدون طرف هم ناراحت میشود

میخواهی همه این حرف هایم کپی کنم بهت بدهم بروی هر که دوست داری بخوانه ببین این حرفی که زدی میگوید

به خدا اینقدر اوضام خرابه و اصلا روحیه مساعد و تمرکز ندارم و قاطیم ... میدونم میگویی به من چه.یا چه ربطی داره

میخواستم بگویم که اینقدر چیزی که من منظورم نیست رای خودت نگویی خودت جا من باشی اینجور من بگویم ناراحت نمیشوی.

بابا به پیر و پیغمبر اگر میخواستم و همه چیز هایی که تو ذهنته باشم میگفتم گور بابای روزگار

و اینقدر.....................................عزیز جا اینقدر یک طرف نرو مثلا اگر مادرت میگوید این نمیخواهی

دیگر کلید نکن و همینطور که بهت گفتم یک جور دیگر میتونی برخورد کنی اینقدر نخواسته باش

که ........................................

یک چیز دیگه

وقتی خودکار روی کاغذ نوشته شود بعد که میخواهی غلطگیر بذرای و درست کنی و اگر بخواهی ان کلمه را ببینی میتونی ان لکه سفید را ارام پاک کنی تا ان را ببینی.

بازم اگر خب متوجه حرف هایم نشدی میتونی یکبار دیگه بخوانی و تحلی کنی.

باز خوبه که با جو زمانه اشنا هستم و میدونم نباید کسی را اذیت کرد وگرنه میشدم قاتل.

 

تو رو خدا هر که دوست داری جو ذهنیت که من منظورم نیست برایم نگو ..و سعی کن هیچ وقت همینجوری برای چیز دیگران خودت دلیل نیاور تا وقتی مطمن نشدی..ادم کینه ای نباشی که زود

هر چیزی بهت بر بخوره تا چیزی مطمن نشدی به یقین تبدیل نکن..نمیخوم این حرف ها که میخونی

نا راحت بشوی و یا بگویی اره هستم که یک جوری بهت برخورده .وانمود کنی برایم که به کسی ربطی نداره.چون با شخیتت اشنا هستم میدونم چی جواب میدهی.

اگر این همه را در دل و جانم میگذرد کتاب کنم از شاهنامه هم بیشتر میشود ولی با دیدی دیگر باید خواند با دید که نویسنده را نمیشناسی

فقط میخواهم بگو